|
خسته ام خسته از این زنده بودن های بیهوده خسته از آغوش سرد از بی وفایی من از این زندگی ها سخت بی زارم خسته ام خسته از دل بستن و عاشق نبودن من مرگ را آغوش می گیرم من به خدا سلام می کنم
+ نوشته شده در توسط نینا |
به نام نامي نامي كه نام ناميش ناميست به نام وجودي كه وجودم زوجودش به وجود آمد باز ذوق و شوق نوشتنم گل كرد و قلم بر دست ميخواهم جمال بي نظيرت را توصيف كنم اي همه هستيم اي عشقم همه مستيم . اي زيباي من ، درياي من ، بهار من ، عشق من ، هستي من ، روياي من ، اي كه هر چه از تو زيبايي گويم كم است ، كار توصيف جمالت، كاريست بسي مشكل هر كسي از عهده اش بر نمي آيد. اي كه بودنت موجب بود من است ، پس گر تو نباشي من نيز نخواهم بود . اي همه زيبايي و قسنگي ، اي از جنس ملايك : بياو دست قشنگ مهربانت را عصايي كن كه برخيزم اي كه چشمانت ساقي و من در پي جامي ز بيگانه . اي كه خنده هايت مست كننده من است . اي فرشته زمينيه من . اي كه چشمان زيبايت از حوريان دل مي برند ني كه از كل جهان دل مي برند. هميشه بيادت زنگي ميكنم .زيباترينم + نوشته شده در توسط نینا |
خدا گفت لیلی یک ماجرا است . ماجرایی آکنده از من ، ماجرایی که باید بسازید ش . شیطان گفت : یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد . آنها که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد . مجنون اما بلند شد . رفت که لیلی را بسازد . خدا گفت : لیلی درد است ، درد زا دنی نو ، تولّدی به دست خویشتن. شیطان گفت : آسودگی است ، خیالی است خوش. خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن . شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود . خدا گفت : لیلی جستجو است ، لیلی نرسیدن است ، نداشتن و بخشیدن . شیطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملک. خدا گفت : لیلی سخت است ، دیر است و دور از دست. شیطان گفت : ساده است .همین جایی و دم دست ، و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی . لیلی های نزدیک لحظه ای . خدا گفت : لیلی زندگی است. زندگی از نوعی دیگر . لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود . مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید ، و می دانست لیلی تا ابد طول می کشد . + نوشته شده در توسط نینا |
سلام سلام گویا نمی شه وبو حذف کنم پس آپش می کنم
جعبه را باز میکنم + نوشته شده در توسط نینا |
سلام به همه سلام فکر نکنم دیگه این وبو بخوام آپ کنم ممنون از بی مهری همتون به این وب اگه می دونستم وب جدیدیم هیچ وقت جای وب هک شدمو نمی گیره آپ نمی کردم به زودی این وب حذف می شه + نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
زیبا ترین جمله دوستت دارم است.و دوستداری تو هر جا یادی از تو می کنم تو را می یابم در بزرگترین رویاها...آّه اي شيرين من!چگونه می توانم عشقت را با دیگری قسمت کنم.... چگونه می توانم امیدم را به وصالت به هیچ گیرم.... آه ای شيرين من!!!عشقت چه می گدازاند!!!! + نوشته شده در توسط نینا |
من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی + نوشته شده در توسط نینا |
دوستت دارم ........................... پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشي کردم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم خنده هايي که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوستت دارم توي وقت تنهايي وقتي که ياد تو مي افتم همه چي يادم ميره تا بهت بگم چقدر دوستت دارم همه عمرم و زندگيمو تقديمت ميکنم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم. + نوشته شده در توسط نینا |
باخبر باش که دنیای منی شادیت شادی من غصه ات غصه ی من قلب تو خانه ی من خانه ی توقلب من یادت نره دوست دارم. خیلی دوست دارم.خیلی دوست دارم.خیلی دوست دارم + نوشته شده در توسط نینا |
من می خوام همیشه عاشق بمونم به تو و چشمای روشنت قسم
بـا تـرانـه هـای آفـتـابـی تـو مـی تـونـم بـه صـبـح فـردا بـرسـم
ایـنـهـمـه خـاطـره رو چـیکار کـنیم نمی تونیم که از اونا بگذریم
واژه شـروع شـعـر مـن تـوئـی بـیـا تـا آخـر خـط بـا هـم بـریـم
واسه چی می خوای که تنهام بذاری چرا باید تو رو از یاد ببرم
یادمه یه روز نشستی روبروم گفتی که محاله از تو بگذرم
بیا با هم آسمونو طی کنیم تو به من یه فرصت تازه بده
می دونم که چشمای عاشق تو راه و رسم عاشقـی رو بلده + نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
سلام به مهربون همیشه همراهم.خوبی؟اومدم ولی .... امروزخیلی تنهابودم.خیلی منتظرت بودم..ولی... راستی میدونی منم دلم نازکه؟؟؟ با اینکه فرسنگها فرسنگ از هم دوریم سفرت از شمالی ترین نقطه کشور به جنوبی ترین آن انگار جدا شدنت از منه برای همین نمی تونم طاقت بگیرم من هم به بهانه هایی باید برم که احساس نکنم از من دوری وبرای تسکین روحم وکم کردن دلتنگیهام خودمو درگیر کار کنم تا زیاد حس دوری و جدایی تو منو از پا در نیاره عزیزم هر جاکه بری وهرجا که باشی بدان که در قلب منی وهمیشه بیادت هستم و دوستت دارم + نوشته شده در توسط نینا |
معشوقم! من اگر روزي دوباره متولد بشم باز هم به دنبال تو خواهم بود تا باز هم عاشقت شوم تار مويي از تو را با بهشت عوض نخواهم كرد و تا مرگ دوباره ام تو را در قلبم خواهم داشت دوستت دارم. + نوشته شده در توسط نینا |
هرچه مينويسمت تشنهترم اي عطش آور ترين آب! اي تلخ ترين شيريني! اي سبك ترين سنگيني! تو غم ناك ترين شادي زندگيام هستي . تو شادي بخش ترين اندوه هستي ام هستي. اي اتفاق ساده پيچيده! چرا مرا نميسوزاني اي سرد ترين شعله هستي ! اي پر سنگين رها شده از گم نام ترين پرنده ی مهاجر هستي! شهر پرندهها كجاست؟ + نوشته شده در توسط نینا |
در کنار جاده عشق بايک بغل ياس منتظرت مي مانم دلواپسي هايم را به شب مي بندم قاصدکهاي خيالم را به سويت پرواز مي دهم ترنم صدايت وجودم را ازعشق سرشار مي کند ديگر از نامردي ها خسته ام و زير سکوت قلبهاي آهني مي شکنم من تو را و يادت را همچو مرواريدي گرانبها در صدف امن و امان قلبم جاي ميدهم تا از گزند فراموشي + نوشته شده در توسط نینا |
تو يكي از همين خونهها ، همين نزديكيها دل يكي آتيش گرفته . از روي بام هم كه نيگا كنيد ميبينيد كه از توي پنجرهي يكي از اين خونهها آتيش ميريزه بيرون . دل يكي آتيش گرفته . تو اومدي اما كمي دير. از ته يك خيابون دراز. مث يك سايه نگراني . كمي دير اومدي اما حسابي تجلي كردي و دل يكي رو آتيش زدي . به من ميگن چيزي نگو . نبايد هم بگم ام ا دل يكي داره آتيش ميگيره . دل يكي اين جا داره خاكستر ميشه . كمي دير اومدي اما يك راست رفتي سروقت دل يكي و دست كردي تو سينهاش و دلش رو آوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتي سرجاش.واسه همينه كه دل يكي آتيش گرفته و داره خاكستر ميشه . يكي داره تو چشمات غرق ميشه . يكي لاي شيارهاي انگشتات داره گم ميشه. يكي داره گر ميگيره . دل يكي آتيش گرفته . كسي يه چيكه آب بريزه رو دلش شايد خنك شه . ميون اين همه خونه كه خفه خون گرفتهاند يك خونه هست كه دل يكي داره توش خاكستر ميشه . يكي هوس كرده بپره تو دستات و خودشو غرق كنه. يكي ميخواد نيگات كنه. نه ، ميخواد بشنفتت. ميخواد بپره تو صدات . يكي ميخواد ورت داره و ببرد اون بالا و بذاردت رو كوه و بعد بدوه تا ته دره و ازون جا نيگات كنه. يكي اينجا سردشه . يكي همهاش شده زمستون . يكي بغض گير كرده تو گلوش وداره خفه ميشه . وقتي حرف ميزدي ، يكي نه به چيزاي كه ميگفتي كه به صدات ، به محض صدات گوش ميداد . يكي محو شده بود تو صدات . يكي دل تنگه . توي يكي از همين خونهها ، همين نزديكيها ، دل يكي آتيش گرفته . كسي يك چيكه آب بريزه رو دلاش شايد خنك شه.
+ نوشته شده در توسط نینا |
تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید . مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند . ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟ ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است انوقت مرد خردمند به او گفت تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست راز خوشبختی اینست که همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی + نوشته شده در توسط نینا |
چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب + نوشته شده در توسط نینا |
خوشا خودسوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق + نوشته شده در توسط نینا |
+ نوشته شده در توسط نینا |
|
| ||||||